تبليغاتX
p.o.v

p.o.v

 

 

 

 

پیرو دعوت نیک آیین  برای بازی سفر به زمان . . . 

از هر میوه 2 تا بر میدارم.  بار و بندیلو میذارم . چشمامو میبندم و منتظر میمونم. . .

مدتی بعد که چشمامو باز میکنم خودمو تو یه فضای عجیب میبینم که انگار همه چیزش با نورای  غریبی ساخته شده حتی سبزه زارو درختهایی که با فاصله های دور از هم کاشته شدن. یه آقا و خانوم محترم که دو تا برگ بالای سرشون گرفتن با حیرت دارن منو تماشا میکنن. روی یکی نوشته آدم. رو اون یکی نوشته حوا. بهشون میگم اونجایی که من دارم ازش میام برعکسه اسم مسافرا رو  میگیرن بالا ولی خوب اشکال نداره این یه سفر ویژه هست لابد . اونا فقط سر تکون میدن. متوجه میشم حرفامو نمی فهمن. از پشت سرم کسیکه بارونی بلند خاکستری رنگی تنشه و موهاشو دم اسبی بسته بهم نزدیک میشه  و خودشو مترجم اون دو نفر معرفی میکنه. دارم فکر میکنم که اونو کجا دیدم که بهم میگه برلین. اولش نمی فهمم ولی از اینکه فکر منو میخونه  احساس بدی بهم دست میده. جلوتر میاد و یه عکس نشون میده. با دیدن عکس یه چیزایی یادم میاد. تصویری از یه زن بند بازه توی سیرک. با دیدن عکس بعدی یادم می افته. خودشه -  دامیل. همون فرشته ای که قرنها در  برلین حضور داشت و سرگردان با اون دوستش در شهر برای خودشون می چرخیدن . . .  بهش میگم چی شد دوباره برگشتی. علامتی از سر تعجب  نشون میده یعنی که خودمم نفهمیدم که چی شد  . . .

بار و بندیل رو چند نفر از همراهان دامیل  پیاده میکنن. و با راهنمایی اون میریم تو یه غار . اون دو نفر با تعجب به میوه ها و لپتاپی که دستمه نگاه میکنن. بهشون میگم ببینین این میوه ها همش مال شمادو نفره. بخورین و لذت ببرین فقط این دو تا رو که بهش میگن سیب  وقتی خوردین دیگه هر جا شبیهشون رو دیدین نخورین. مترجم هم کلمه به کلمه تکرار میکنه و اون دو تا با تعجب سر تکون میدن. لپتاپ رو روشن میکنم و عکسها و فیلمهایی که مدتها توش سلکت کردم نشونشون میدم. میگم ببینید اینها همه فرزندان آینده شمان. اگه بخواین به این سیبه دست بزنین اینا رو که میبینین هر روز مثل کابوس میان سراغتون. و اونا با ترس و تعجب به عکسها و فیلمهای جنایتبار تاریخ نگاه میکنن. یهو مترجمه به یکی از عکسها اشاره میکنه. میگم آره برلینه. اونم هیتلره و اون سر تکون میده یعنی که میشناسمش. حوا گریه میکنه و با این حال دونه دونه عکسها رو که حالا یاد گرفته چطور یکی یکی بیاردشون تماشا میکنه. دامیل بهم اشاره میده که یعنی وقت داره تموم میشه . منم قبل از رفتن فقط یه بار طریقه خوردن موز و نارگیل و آناناس رو بهشون یاد میدم و باز تاکید میکنم مبادا دیگه از اون دو تا سیب اگه جایی دیدن بخورن. با تعجب به هم نگاه میکنن. بهشون میگم نمیدونم چرا ولی نخورین تا کابوسایی که گفتم نیان سراغتون. میخوام لپتابو بردارم که میبینم حوا کمی ناراحت میشه. بهش میگم این مال تو به شرطی که حواست باشه همسرت به چیزایی که گفتم خوب عمل کنه. با خوشحالی سرشو تکون میده . دامیل مترجم آدرس ایمیل منو میگیره  و بهم میگه اگه خبری از اون بند بازه پیدا کردی برام ایمیل بزن و من تا میام خداحافظی کنم همه جا تاریک میشه و تا چشم باز میکنم میبینم تو اطاقم جلوی کامپیوتر نشستم و خبری از اونا نیست.همون موقع یه پیغام از mail box  میاد که نشون میده یه ایمیل تازه  دارم. بازش میکنم. متنیه از طرف حوا که دامیل ترجمه کرده بالای متن با خط درشت نوشته شده :

فرزندم ـ همسرم بهم گفت چیزی بهت نگم اما به خاطر اون هدیه با ارزشت که باعث شده از این روزمرگی بیرون بیام و با دیدن اون عکسها و فیلمها دیگه حوصلم مثل قبلا" سر نره خودمو مدیون تو میدونم برای همین نمی خوام چیزی رو ازت پنهون کنم. اون آدم یک دنده ایه و به حرف من گوش نمیده امروز یه دونه از اون میوه ها رفته چیده و خورده. میخواسته ببینه که چه فرقی با اونایی که تو داده بودی داره. همین . خواستم فقط بهت گفته باشم.

آخرش هم یه جمله از دامیل اومده که نوشته : یادت نره بهم قول دادی اگه اونو دیدی بگی من هنوز منتظرش هستم. حتما" بگو باشه؟ . .  به پیتر هم خیلی سلام برسون .  .  .

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 18:45  توسط بهروز   | 

 

 

 

 

 

 

چند  روز پیش در هواپیما وقتی از روی چاله های هوایی عبور میکردیم. ستاره به شوخی به من گفت ببین اون پایین چه خبره  انگارقراره که در جزیره سقوط کنیم و من که نگاهی به پایین انداختم با چهره ای تاسف بار به او گفتم نه اینجا تا چشم کار میکنه کوهستان برفیه .

اما همان موقع یادم آمد بارها دوستان چنین تجربه ای را در عبور از چاله های هوایی در سفرهای هواییشان برایم تعریف کرده بودندند. این تجسم خلاق که بارها کسانی که لاست را دیده اند در هاله ای از جدی و شوخی در چنین لحظاتی تجربه کرده اند ریشه در جایی عمیقتر از یک سریال پر بیننده دارد.

سالها پیش که ژول ورن با داستانهای تخیلی خود به ماه سفر میکرد و یا فرسنگها زیر دریا را میپیمود شاید تصور اینکه روزی این ماجرا ها به عینیت  خیال آدمها نقب بزند امری بود که فقط در تخیلمان میشد آن را تجسم نمود. حالا بعد چهارم و سفر در زمان همان حکایت را به دنبال دارد.

بر اساس نظریه ریسمانها ـ جهان ما پوسته اى ۴ بعدى است که در یک فضا- زمان ۱۰ بعدى شناور است.  حرکت سریع تر از نور، از دید برخى از ناظرهاى این جهان، به معناى سفر در زمان و بازگشت به گذشته است. . . گراویتون ها و نوترینوهاى خنثى ذراتى هستند که امکان خروج از جهان ما را دارند. بنابراین این ذرات قادرند در زمان سفر کنند. بدین ترتیب طى چند دهه آینده و با کمک نوترینوهاى خنثى قادر خواهیم بود ایده سفر در زمان را به طور تجربى بیازماییم. . . شما مى توانید به گذشته سفر کرده و از تولد خودتان جلوگیرى کنید. وجود چنین تناقض نماهایى منجر به ارائه حدسى از سوى  (( استیون هاوکینگ )) شد که اصطلاحاً «حدس حفاظت از تاریخ» نامیده مى شود. براساس این حدس باید اصولى در فیزیک که هنوز کشف نشده اند وجود داشته باشند که از امکان وقوع سفر در زمان جلوگیرى کنند.

به هر حال، اولین پاسخ ها به پرسش هاى مطرح در مورد ذراتى نظیر نوترینوهاى خنثى به زودى و توسط نتایج آزمایش باریکه نوترینوى ارائه خواهد شد. این آزمایش تا اواخر همین امسال قادر خواهد بود که وجود نوترینوى خنثى و مسیرهاى میان بر در ابعاد فراسوى جهان ما را به طور تجربى تایید کند. اما اگر سفر در زمان واقعاً حقیقت داشته باشد، ممکن است پاسخ همه پرسش هاى ما، پیش از پرسیدن آنها ارائه شده باشد 

نویسندگان و تولیدکنندگان سریال لاست که از سال  ۲۰۰۴ این پروژه بزرگ را شروع کرده اند در قالب داستانهایی معما گونه که ساختار دراماتیک فوق العاده ای آنها را به هم پیوند زده موفق شده اند در مجموعه ای که به راحتی میتوان رد پای نظریه های فلسفه وبه خصوص فیزیک معاصر  را درآن یافت احتمالا" همان راهی را می روند که سالها پیش از آن ژول ورن یا ایزاک آسیموف میرفتند . اما اینبار در مدیومی که گستره آن تمام سیاره زمین را هدف گرفته.

هر چند برای من پایان مسحور کننده سریال یک بار در آخرین قسمت سیزن سوم اتفاق افتاد  وهنوز هیچ اپیزودی نتوانسته جای خود را با آن خلاء نوستالژیک عوض کند و هنوز هم با دیدن دو قسمت جدید سریال بر همان نظریه ام مانده ام اما قضاوت زود است.

با همه اینها میتوان گفت دلیل استقبال این همه مخاطب خاص و عام از این سریال موفق احتمالا" نه در ساختار پخته و راز آلود آن که جایی ژرفتر در اعماق ذهنمان دارد. جایی که همه دوست داریم روزی در جزیره ای سقوط کنیم.

شاید در خیابانی که ان فیزیکدان جوان به ساویر میگفت: "زمان مثل یه خیابون میمونه که ما همیشه در نقطه ای از اون هستیم. ما میتونیم در این خیابون حرکت کنیم. به عقب و جلو حرکت کنیم اما نمیتونیم یه خیابون جدید بسازیم."

شاید ما هم گمشدگانی هستیم که روزی به اشتباه از جزیره بیرون آمده ایم و حالا تاوان این اشتباه تاریخی را در دردها و رنجهایمان بارها و بارها دادهایم . شاید ما در گوشه ای از آن خیابان ایستاده ایم و منتطر روزی هستیم که به جزیره باز گردیم .

 آن موقع همانطور که بنجامین لاینوس گفت بهتره که چمدونمون رو پر کنیم از چیزایی که لازم داریم. چون ایندفعه دیگه هرگز از جزیره بر نمی گردیم. . .

 فی الحال : اسطوره دوران شکل گیری

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 15:14  توسط بهروز   | 

 

 

 

 

 

 

 

 قرار یود برنامه در واحد امور شهری اجرا بشود. رسول مدیریت امور شهری را داشت و من مشاورش بودم. کلی زور زده بودیم که مسابقه از حالت یک شوی مسخره بادبادک بازی به یک برنامه نیمه فرهنگی  مفرح تبدیل شود.  برای همین هم  با جذب اسپانسر  از سازمان حفاظت محیط زیست ـ جایزه ارزنده ای حدود  ۵۰۰۰۰۰  تومان و یک لوح افتخار که به صورت مجسمه ای مدرن و واقعا" زیبا طراحی شده بود برای نفر اول در نظر گرفتیم. رسول برنامه ریزی شهری خوانده بود و در این یک ماه همکاری کلی با هم صمیمی شده بودیم . انصافا" هم تو ی کارش خبره بود. کارمند های بخشهای دیگر هم آمده بودند و محوطه فرهنگسرا جای سوزن انداختن نبود. آن موقع  ۵۰۰۰۰۰ تومان رقمی بود برای خودش. رسول که میدانست دنبال بهانه ای هستم برای استعفا دادن و رفتن از من خواست این برنامه را به صورت یک فان هم که شده اجرا کنیم تا بعد . . .

مسابقه تا نزدیکهای غروب طول کشید. رسول هر از گاهی میا مد و آمار جدیدی با مشخصات دقیق از بهترینها ارایه میداد . بادبادکی که  اسم با مزه ای داشت از همه بالاتر بود.  گمانم مسافر آسمان آبی بود.  ادامه نخ بادبادک را میان آن همه بادبادک رنگارنگ و جور باجور دنبال کردم که به پسر بچه ای حدودا" ۱۰ ساله رسیدم. او داشت با تمام قوا میجنگید . بازی نمیکرد. مبارزه میکرد. خیلی مظطرب بود . زنی که به نظر مادرش میامد بیشتر از او التهاب داشت. نه من و نه رسول فکر نمی کردیم این مسابقه در بچه های محله های اطراف خاوران و میدان خراسان که حتی آدم بزرگهاشان هم داخل بچه ها وارد گود شده بودند ـ این قدر جدی گرفته شود. دور وبر هر بادبادک بازی چند نفر بودند که داشتند تشویق میکردند و شور و شوق عجیبی در محوطه حاکم شده بود. . .

غروب شده بود. رسول اطلاعات نهایی را داشت جمع بندی میکرد. همه داشتند بادکهایشان را پایین می آوردند. نگاه جمعیت به سمت ما بود . بین سه تا بادبادک یکی باید برنده میشد. رسول گفت: " بادبادک مسافر آسمان آبی اول مسابقه از همه بالاتر رفته بود اما دیگه ندیدمش." در این گپ و گفت ها بودیم تا اسم نفر اول  را به آقای آذری مجری برنامه  بدهیم که رسول آرام به من اشاره ای کرد.  مادر همان پسر بچه بود که داشت با پسرش حرف میزد و پسر بچه به دنبال چیزی در آسمان بود. انگار داشت درختان بلند اطراف را وارسی میکرد تا بادبادکش را پیدا کند. خوب که نگاه کردیم دیدیم صورت پسرک خیس از اشک شده. معلوم بود نخ بادبادکش پاره شده و او امیدوارانه به دنبال بادبادکش  هنوز جستجو میکند. رسول روی کاغذ اسمی نوشت و به به آقای آذری داد . . . . من هم متنی را که آماده کرده بودم تا قبل از معرفی نفر اول خوانده شود به آقای آذری دادم و ایشان هم با لحنی بسیار تاثیر گذار آن را خواندند.  . .

اسم نفر اول خوانده شد. مدتی گذشت تا اینکه از لابلای جمعیت همان پسر بچه با مادرش جلو آمدند. رسول میگفت نا امید بودند. داشتند میرفتند . برای همین آمدنشان طول کشید.

آقای آذری پسر بچه را در آغوش کشید . خبرنگاران روزنامه ها و دوربینهای تلوزیون در حال ثبت این لحظه بودند.  به او گفت هر چه دوست داری بگو . تصویرت از تلوزیون پخش میشود. پسر بچه نمیتوانست خوب حرف بزند. بغض کرده بود .اما بالاخره به خودش مسلط شد و گفت: " باورم نمیشه . هیچ وقت فکر نمی کردم نفر اول بشم. . . "

یک هفته بعد من به دلایل مشکلاتی که با مدیریت بخش داشتم استعفا دادم . رسول هم که مسوول واحد امور شهریشان بود  بعد از من بیرون آمد. ..

حالا چیزی حدود ۸ سال از آن روز میگذرد. من هنوز صورت خیس پسربچه ای که طعم  شیرین اول شدن را آن روز چشیده بود خوب به خاطر دارم. به یاد می آورم مادرش میگفت : "از روزی که پدرش فوت کرده اولین باره که این همه خوشحال میبینمش. تموم هفته داشت بادبادک میساخت و میبرد امتحان میکرد و میآمد یکی دیگه میساخت. "

 من برق نگاه مادر و پسر را که در تاریکی محوطه دور میشدند هنوز یادم هست  و رویای پسر بچه را که مادرش میگفت: " خیال میکنه پدرش تو آسموناست برای همین روی بادبادک براش نامه ای کوتاه نوشته بود . "

وقت رفتن ـ پسر بچه هنوز داشت  زیر نور ماه و بالای درختان چنار چشم می چرخاند تا شاید بادبادکش را پیدا کند. یادم هست رسول به سمتش رفت . دست روی شانه های کوچکش گذاشت و به او گفت : "هنوز دنبال بادبادکت میگردی ؟ مگه نمیدونی پدرت اونو برده تا نامت رو بخونه ؟ " . . . و این جمله را با چنان لحنی گفت که من تا آن روز تصوری خیالی به این واقعی نداشتم. کودکانه بود. حقیقتی بود از جنس رویا . رویایی بود به رنگ حقیقت. . .

 چه خوب که لحظه هایی هست تا وقتی در خاطراتت آن را ورق میزنی احساسی از بودن داشته باشی. احساسی که دلایل بودن و ماندنت را لا اقل برای لحظه هایی هر چند کوتاه هجی کنند . . . 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 23:27  توسط بهروز   | 

 

 

 

 

 

 

 

۱۱سال پیش بعد از بازی در تاتری که همایون نصرتی کارگردانش بود آقایی که الان اسمش یادم نیست به سراغم آمد و از من خواست در سریالی که در دانشگاه در حال تصویربرداری بود بازی کنم. آنوقتها به معنای واقعی جوان در مفهوم خامش بودم و در عوالم همان جوانی سیر میکردم. واحدهای دانشگاه روی هم تل انبار میشد و من عمده وقتم را در تاترهای دانشگاه سپری میکردم...دنبال راهی بودم تا خودم را محک بزنم. بازی کردم و حداقل حسن آن تجربه آشنایی با خانم ف . ج بود که طراحی صحنه کار را به عهده داشت . نمی دانم به چه دلیلی ایشان اصرار داشتند که وارد حیطه کارگردانی شوم و از پلشتی های بازیگری برایم گفتند. من هم  از ادامه بازی انصراف دادم. مدتی بعد با من تماس گرفتند و به من گفتند که با کارگردان محترم و کارکشته ای به نام خ . س که دوست خانوادگی ایشان و همسرشان بودند نشستی داشته باشم و فعلا" به عنوان دستیار کارگردان با ایشان همکاری کنم. تشویقهای مکرر خانم ف. ج که تجربه چندین و چند ساله در سینما و تلوزیون داشتند مرا عمیقا" در فکر برده بود . . .همان زمان بود که با دوست شفیقی در حال همکاری برای ساخت مستندی ۲۴ قسمتی بودم و وقتی موضوع را به ایشان گفتم کمی گله مند شدند که ما باید به فکر توسعه دفترمان باشیم و این انتخاب بنده سبب فروپاشی این گروه تازه شکل گرفته و در نهایت رفاقت چندین و چند ساله مان میشود و من از آنجا که جوان بودم در مفهوم خامش. به خانم ف. ج زنگ زدم و ضمن عذر خواهی از آن همکاری انصراف دادم و به این ترتیب نفس راحتی کشیدم که بالاخره رفاقتمان را چه خوب شد که حفظ کردم و . . .

مدتی بعد طرح کلیپی را به سازمانی ارایه داده بودم و در حالی که هنوز فرق دوربین تصویربرداری و عکاسی را خوب نمی دانستم با جسارتی وصف ناشدنی با خانم ف . ج تماس گرفتم و از ایشان برای همکاری دعوت نمودم. ایشان بدون اینکه مساله مالی را مطرح کنند یک هفته در کنار من به جستجوی لوکیشن و انتخاب بازیگران در بین ستاره های آن موقع که اغلب از دوستان خانوادگیشان بودند پرداختند. همه چیز به خوبی پیش رفت و قرار شد که چند روز بعد کلید بزنیم. اما به طرز عجیبی کار در دقایق آخر به کارگردانی که رزومه وسیعی از کارهای روحوضی داشتند پیشنهاد شد. من که به شدت از این تجربه مستاصل شده بودم با سازمان تماس گرفته و گفتم ایرادی ندارد .من فیلمنامه ام را پس میگیرم. دهها تماس بی پاسخ از سازمان که حالا مانده بود چه کند که کار را تا ۱۷ روز باقیمانده تمام کند و در روز ملی که مرتبط با آن سازمان بود پخش کند نهایتا" منجر شد به اینکه مدیر روابط عمومی مربوطه تشریف آوردند به دفتری که موقتا" در آن مشغول بودم و از جوانی در معنای خامش که شدیدا" آن روزها در من وول میخورد بهره گرفته و از آنجایی که فهمیده بودند دفتر قرار است به دلیل بدهی هایش تعطیل شود با مبلغی در خور آن روزها فیلمنامه را خریدند و رفتند. آن روز هم تقریبا" همه پول برای پرداخت بدهی های اجاره دفتر رفت و من خوشحال از اینکه بالاخره چه خوب شد لااقل رفاقتها ادامه دارد.

روزی خانم ف . ج تماس گرفتند تا بابت نقدی که روی متن کار در یکی  از نشریات شده بود و تیتر آن چیزی شبیه "کلیپ هم میتواند ساختار داشته باشد" بود ـ به من تبریک بگویند ومن که شرمنده ایشان شده بودم به خاطر وقتهایی که  برایم گذاشته بودند و بدون هیچ اجری رها شده بود تا آن روز نتوانسته بودم با ایشان تماس بگیرم . آن روز ایشان گفتند" جدی نگیر سینما پر است از این نوع اتفاقات. تازه اول راهی باید تجربه میکردی."

از آن رفاقت و آن دفتر زپرتی و آن ایده آل های افسانه ای الان چیزی جز خاطراتی که در ذهن من به صورت تصاویری غبار آلود ورق میخورند باقی نمانده. خوب که فکر میکنم میبینم چقدر گذر ایام آدم را ترسو بار می آورد. جسارتها را میخشکاند. حالا دست به هر کاری که میخواهم بزنم میخواهم خوب بسنجم همه چیز را. همه جوانب راکه اشتباهی صورت نگیرد تا دوباره  تبدیل به خاطره  غبار آلود دیگری نشود در ذهنم.  اغلب اوقات از ترس تکرار اشتباهات دوباره کار کنسل میشود . مثلا"هر فیلم کوتاهی که میخواهم شروع کنم آنقدر وسواس به خرج میدهم تا آخر به یک نه بزرگ ختم میشود و من میمانم و طرحهای به گل نشسته.

حالا مدام به سوال غریب هرمان ملویل عزیز فکر میکنم . . .  " چه چیز میتواند مثل یک گلوله آدم را از اشتباه در آورد؟ " . . .

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 15:59  توسط بهروز   | 

 

 

 

 

 ۱- هیچ وقت نفهمیدیم وجه تسمیه ساختمان آلمینیوم چی بوده. فقط میدانیم در زمان خودش بلندترین ساختمان ایران بوده. برای تعمیر دوربین عکاسی رفته بودیم به ساختمان مذکور. در راهروی کنار آسانسور طبقه ۱۱ روی بنر تبلیغاتی نسبتا" بزرگی نوشته شده بود بزرگترین مرکز تعمیر دوربینهای حرفه ای در خاور میانه. ما هم که مدتهاست به این ترینها آلرژی پیدا کرده ایم بی جهت رفتیم در عوالم شخصی دوباره. . . یاد بزرگترین ساعت زمینی خاورمیانه (تقاطع مدرس و همت) افتادیم. یاد بزرگترین کتابخانه خاورمیانه (در شیراز؟)افتادیم. و یاد ترینهای بسیاری که اخیرا" در رسانه ها و جراید شنیدیم یا میشنویم قرار است در ۲۰ سال آینده اتفاق بیافتد افتادیم. . .

۲- میخواهیم از باب غرور ملی دچار تفاخر ناخواسته از نوع نابهنگام شویم که ناگهان همسایه عربمان خبر از افتتاح غريب الوقوع پروژه " هايدرو پليس " (شهر زير آب) در سال ۲۰۱۰ ميدهد. يكدفعه يادمان ميافتد پرسپوليس ما كه همينطوري بدون دردسر خودش دارد ميرود زير آب. در حالي كه هنوز يادمان نرفته چطور در ۶ ماه و ۲۴ روز وسط كوير ـ زمستاني با تمام مخلفات ساخته بودند كه هر وقت دلشان از گرماي تابستان گرفت شال و كلاه كنند و بروند آدم برفي بسازند. يا تا همين چند وقت پيش روي آبهاي خليج نخل ميكشيدند و روي برگهايش ويلاهايي ميساختند تا مثلا" ديويد خان بكهام هم پاتوقي براي خودش داشته باشد. . . پس توي ذوقمان ميخورد و بيخيال غرور از باب ملي ميشويم. به خصوص وقتي كه ميشنويم ۲۰ درصد تاوركرين هاي دنيا در اين چند وجب خاك جا گرفته تا موزه آثار معماران و مهندسان و پيمانكاران را بزرگتر و بزرگترين كنند.

۳-شيوخ عرب اما انگار حواسشان بيشتر از اينهاست به اوضاع. در راستاي توسعه افسانه اي امارات متحده عربي ـ چند صباحيست كه ابوظبي قرار است پايگاه فرهنگي هنري باشد. راه اندازي فستيوال ابوظبي در اين سالهاي اخير از اين دست تلاشهاست. فستيوالي كه در مدت زمان كوتاهي دارد خود را به يكي از معتبرترينها در دنيا تبديل ميكند. داشتيم لا اقل به جشنواره خودماني خودمان تفاخر ميكرديم كه باز هم آمدند و خراب كردند و رفتند اين شيوخ عرب. حالا اگر آقای جک نیکلسون برنده جایزه بهترین بازیگر بخش بین الملل بشه لابد یه زحمتی به خودش میده و میاد تا سیمرغه نپریده ببردش هیچ وقت هم نمیگه من در جریان نبودم  اصلا".

۴- در ادامه توسعه فرهنگي هنري امارات سال گذشته طرح موزه ابوظبي در مقياس بسيار وسيع در سطح بين المللي به مسابقه گذاشته شد و نهايتا" طرح آقاي ژان نوول فرانسوي برنده  شد و در دستور كار قرار گرفت. مهم نيست كه ديگر شايد حالا حالا ها به غرور از هر بابي فكر نكنيم. اين يكي را بايد به فال نيك گرفت. چون ديگر حتي ميتوانيم براي ديدن آثار موزه لوور و ژرژر پومپيدو با لنج به آنطرف آبها برويم و در فضايي به دلنشيني همان لوور شايد هم دلنشينتر به تماشاي آثار هنري و تاريخي بنشينيم. درست است عرض كردم با لنج. صداي راديوتان را بيشتر كنيد لطفا" :

گاردين : هنگامي که سخن از مسائل فرهنگي پيش مي آيد کمتر کسي است که منچستر و تيم فوتبالش را هم ارز با موزه لوور در نظر بگيرد، اما خانواده سلطنتي ابوظبي از اين قاعده مستثني هستند. اشتهاي سيري ناپذير آنها به جا انداختن کشور کوچک شان به عنوان سمبل پيشرفت و تمدن غربي در منطقه انواع و اقسام پروژه هاي چند بيليون دلاري را به همزيستي مسالمت آميز در کنار هم در خاک جزيره واداشته است. . . ابوظبي با صرف کردن مبالغ چند بيليون دلاري سعي در به دست آوردن حق استفاده از مشهورترين و جاافتاده ترين برندها و مارک هاي جهاني را دارد. به عنوان آخرين اقدامات از اين سري، مي توان به خريد حق ساخت نخستين شعبه از موزه لوور در خارج از فرانسه و همين طور ساخت بزرگ ترين موزه گوگنهايم جهان اشاره کرد. از سوي ديگر نخستين پارک تفريحي با تيم فراري با همکاري اين کمپاني ايتاليايي اتومبيل سازي نيز در دست پيشرفت است و نخستين نمايشگاه بزرگ از آثار پيکاسو که با تعداد چشمگير 136 نقاشي، طراحي و مجسمه که از موزه ملي پيکاسو در پاريس به امانت گرفته شده، در حال حاضر در دوبي در حال برگزاري است.شيخ خليفه حاکم ابوظبي هنگام امضاي قرارداد 30 ساله استفاده از نام «لوور» براي موزه يي که معمار مشهور فرانسوي ژان نوول در کشورش ساخته است، اعلام کرد اين حرکت «دستاوردي بزرگ و مهم براي تکميل تصوير ابوظبي به عنوان مرکز بين المللي دوستي و پيوند فرهنگ هاي مختلف جهان» است؛ حرکتي که باعث ايجاد «فضايي غني» خواهد شد  « که نسلهای آینده در آن رشد خواهند یافت و آن را ارج خواهند نهاد». . .

از کل این مجموعه ی ۲۴۰۰۰ متر مربعی، ۶۰۰۰ هزار متر مربع آن برای گالری های دائمی نمایشگاه و ۲۰۰۰ متر مربع به عنوان فضای ذخیره برای نمایشگاه های احتمالی اختصاص یافته است. فضاهای دائمی این نمایشگاه ها، گلچینی از آثار هنری و تاریخی موزه ها و نهاد های معروفی مانند لوور پاریس، مرکز Pompidou ، Musée d’Orsay ، Musée Rodin و Bibliothèque Nationale de France خواهد بود.

فعلا" کمی از فضای موزه لذت ببرید تا بعد . . .

 

   

 

 

 

 

 

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 لینکهای مرتبط:

دعوت از چهار معمار سرشناس جهان، در پی ایجاد بزرگترین مجموعه فرهنگی دنیای عرب .

استفاده از نام لوور وکنار آمدن با غرور فرانسویها به چه قیمتی؟ ؟ ؟

برجهای در هم بافته زاها حدید در دبی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 12:18  توسط بهروز   | 

دوستی پس از سالها آمده بود به دیدنمان. آخرین بار زمانی دیده بودمش که خانه ای خریده بود و از من خواسته بود جهت پاره ای تغییرات کمکش کنم. من هم اتودهایی زدم و بعدها روزی به من زنگ زد و تشکر کرد که گویا فارغ از اطلاعات زیبا شناسانه معماری به درک بهتری از خانه رسیده و احساس آرامش عجیبی دارد. خوب قاعدتا" من هم خوشحال شدم که با بودجه اندک ایشان توانستم طرحی ارایه کنم که حالا ایشان و میهمانانشان در آن فضای کوچک ۴۸ متری احساس تازه ای از سکونت پیدا کرده اند.در نگاهش از همان اول سوال بود. آخر طاقت نیاورد و گفت : قبل از آمدن به خانه تان کلی تصور جور باجور داشتم با همسرم اما حالا ...

گفتم اینجا مال ما نیست. اینجا سکونتگاه موقت ماست. اگر سر پناه خودم بود بلد بودم از آن خانه ای بسازم تا تخیلات تو را هم عینیت ببخشم... از وقتی که او و همسرش رفته اند به فکر فرو رفته ام.در و دیوار خانه هیچ روحی ندارد هیچ اثری از بازی رنگ و نور و جنسیت ها در آن نیست. خبری از آن سکوتهای دانشینی که من در گوشه و کنار خانه همیشه جستجو می کردم نیست.اینجا یک جور دیگری مینیمال شده. اینجا همان جاییست که وقتی باران و برف میبارد تو در امانی. اینجا جاییست برای در امان بودن. جایی به نام سر پناه. اما بدتر از همه این که ما به آن عادت کرده ایم. باید بنشینم دوباره از اول مرور کنم تا ببینم چرا به اینجا رسیده ام. اگر به دلیل اینکه اینجا مال من نبوده خوب چرا خیلی راحت جایی را نخریدم تا با مهارت خودم آن را طراحی کنم. نمی دانم چرا تا به حال اینکار را نکرده ام. راستی الان چقدر باید پول در کیف بگذارم و بروم خانه ای بخرم. اصلا" ببینم کیف من این همه جا دارد؟ بالاخره به خانه خوب هم میتوانم عادت کنم...

اما بهتر است اول اتودهای خود را برای خانه بزرگتر دوست قدیمی که آن شب از من خواسته طراحی شود تمام کنم. نگفتم؟ آن خانه ۴۸ متری را فروخته و حالا خانه ای دویست متری خریده. من از او چیزی نپرسیدم... اصلا" به من چه؟؟؟ لابد آموزه های گیتی خانم خوشدل را خوب به کار بسته. یا شاید هر شب قبل از خواب یا همسرشان س دی راز را تماشا میکنند و تخمه میشکنند و در دفترچه ای نیاز های رویایی فرداشان را مینویسند تا چیزی از قلم نیافتد.

 ستاره داشت میرفت. کشیک داشت. از او پرسیدم :راستی به نظر تو شانس وجود داره؟ ستاره گفت اگر نبود لغتی هم به این اسم نبود...

دارم روی دفترچه ای چیزهایی مینویسم. نمی خواهم چیزی از قلم بیا فتد. دارم فکر میکنم چه چیزهای دیگریست که ما به آن عادت کرده ایم؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 14:1  توسط بهروز   | 

۱- دیشب خواب عجیبی دیدم. خانه ای بود که یک دیوار نداشت. من و توکای مقدس داشتیم  ویالون میزدیم.  (البته بنده تا کنون افتخار دیدار آقای نیستانی را نداشته ام اما هر بار که وارد دهکده مجازی میشوم حتما" باید سری به نوشته های ایشان بزنم. لحن آرامی دارند که طنزی روان آن را همراهی میکند درست مثل همان کاریکاتورهایی که روزگاری در جراید تصویر میکرد. درست با همان امضاء.)  استرس زیادی داشتم برای این که هم تا به حال ویالون نزده بودم و هم باید تا لحظاتی بعد به اتفاق توکای مقدس کنسرت میدادیم. پیرمردی درویش مآب هم ما را همراهی میکرد. جلوتر که آمد متوجه شدم فرهاد آییش است.( فرهاد آییش را سالها قبل با تاتر هفت شب با مهمان ناخوانده کشف کرده بودم هر چند کرگدن این روزها سر ذوقم نیاورد.)موقع اجرای کنسرت نزدیک بود و جمعیت  جلوی خانه  همان سمتی که یک دیوار نداشت جمع شده بودند. به یکبار ه متوجه شدم سازی که در دست من است ویالون نیست بلکه یک نی است. نمی دانستم چطور با این فضاحت کنار بیایم. به توکای مقدس نگاه کردم دیدم لبخندی میزند و در حالی که کلاه شاپویی را بر سر میگذارد شروع به نواختن نمودند. ناگهان جمعیت شروع کرد به فریاد زدن و من در آن میان مهدی را دیدم که رو به من بلند تر از بقیه دارد فریاد میزند. از خواب پریدم. یادم آمد که با مهدی قراری داریم برای بررسی سناریویی که مدتهاست راکد مانده. ( خوشحالم از این که این روزها سرش شلوغ است و قابلیتهایش دارد او را به سمتی میبرد که تا ماههای بعد شاید کمتر مجال خواندن نوشته های مثلا" جدی اش را داشته باشیم. این را خیلی وقت است که به خیلی ها گفته ام.)

۲- رمان کوری ژوزه ساراماگو را تقریبا" به انتها رسانده ام.( این روزها وقتی میپرسند فلان کتاب را خوانده ای یا فلان فیلم را دیده ای اگر سرت را زیر بیاندازی کلی از اعتبار هنریت به باد مبرود. خوب ما که این یکی را به فال نیک میگیریم.) فضای راکدی دارد که با این حال تو را در خود ایزوله میکند و مجبوری تا پایان همراهش باشی.از فرط سفیدی به سیاهی میزند. بارها وسوسه شدم آخرش را بخوانم اما هر بار منصرف شدم. هر چند ۲۵ صفحه بیشتر به پایانش نمانده... روایت با این جملات آغاز میشود تا تو را در مواعظ نگارنده سیال نگاه دارد... (وقتی میتوانی ببینی نگاه کن ... وقتی میتوانی نگاه کنی رعایت کن)

۳-چند روز پیش با دوستی صحبت از برگمان شد. ایشان پرسیدند سونات پاییز را دیدی؟ گفتم بله. گفتند چطور بود؟ گفتم خوش ساخت بود ولی من نتوانستم ارتباط خوبی برقرار کنم. گفتند اصولا" کسانی که برگمان را نمیفهمند یک چیزهایی کم دارند.

۴- امروز کتاب کارگردانی فیلم اریک شرمن را میخواندم. جایی جمله ای از برنارد شاو آورده بود به این مضمون: تک تک تماشاگران ممکن است احمق باشند ولی دسته جمعی هرگز اشتباه نمیکنند.

۵- خانم آرشیتکتی میگفتند دیشب ناگهان به یاد دوستی افتادم که مدتهاست ایشان را ندیده ام.امروز وقتی مهدی از دفتر رفت تا به قرار کاری مهمی برسد معمار شماره ۵۲ را بردم تا به خانم مهندس نشان دهم و از کشفی که مهدی در صفحه ۱۰۸ نشریه کرده بودند برایشان بگویم. صفحه را که باز کردم گفتند:نه ... این که خونه کتایون ایناست. بعدا" فهمیدیم که دوست قدیمی که ایشان یاد میکردند همان است که نداند... این یعنی منطق مطلق اتفاق.

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 2:7  توسط بهروز   | 

 

 

 

 

هیچ‌کس نمی‌تواند در جامعه‌ای که خوش‌بخت نیست به تنهایی احساس خوش‌بختی کند؛ ما از غمها و شادیهای هم سهم میبریم.

نمی دانم جهان کوچک ترومن را در troman show یادتان هست؟میلیونها نفر در سراسر دنیا با شادی های ترومن شاد میشدند و با امیدها و رویاهای او زندگی میکردند. هیچ کس از میلیونها تماشاگرانی که نمایش زندگی ترومن را دنبال میکرد از حضور کریستف؛ کارگردان بزرگی که نمایش زندگی ترومن را با ۵۰۰۰ دوربین از روز تولدش هدایت می کرد آگاه نبود. اصلا" کسی حضور او را حس نمی کرد. 

ترومن در پایان  در امتداد لبه دنيا به راه افتاد و به يه در خروجي رسيد . مي خواست خارج بشود که صدايي از آسمان شنيده شد:
« تو مي توني صحبت کني .من صدات رو مي شنوم. » .
ترومن پرسيد :« تو کي هستي ؟» .
-:« من خالق نمايش تلويزيوني هستم که به ميليونها نفر اميد و شادي مي بخشه .»
-:« پس من کي هستم؟»
- :«تو يه ستاره هستي. »
-:« پس هيچي حقيقت نداشت؟ »
-:« اين تويي که حقيقت داري .همينه که تماشاي تو جالبه.»
ترومن برگشت تا از آن در خارج شود و به دنیایی که دوست داشت پا بگذارد. صدا دوباره به گوش رسيد:« گوش کن .هيچ حقيقتي بالاتر از اون دنيايي که من براي تو خلق کردم وجود نداره . بقيه دروغ و حقه اس .حرفم رو باور کن...يه چيز بگولعنتي! الان تو تو تلويزيون هستي . تمام دنيا دارن مي بيننت».ترومن برگشت ، خنده اي کرد و گفت :« اگه ديگه نديمتون .ظهر بخير ...عصر بخير و و...شب به خير »

گاهی تصور میکنم در کلمه خوب نیروی مرموزی نهفته است.

چقدر خوب بود هر روز که از خواب بیدار میشدیم  دور و اطرافمون پر بود از ترومن( انسان واقعی).

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 2:46  توسط بهروز   | 

 

لیست همه کارهایی را که باید تمام میشد دوباره مرور کرد. لبخندی از سر رضایت بر لبانش نقش بست. فقط یک کار باقی مانده بود... روبروی آفتاب دراز کشید. چشمانش رابرای همیشه بست.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 14:8  توسط بهروز   | 

(نامه ای برای سید علی. . .)

 

سلام. حال همه ما خوب است.

آمده بودم هوایی بخورم. اما نه بوی خاک باران زده کوچه باغ . نه عطر نان تازه صبحانهِ بعد از طلوع صبح . نه رقص بید مجنون در کنار جوی . . . دیگر هیچکدام به چشمم نیامد. روزهاست. نه . که ماههاست دیگر عبور یک فوج کبوتر سفید از فراز کوچه مان را نمیبینم . مهدی راست میگفت نابینا شده ام. و انگار قدر من آنقدر اندک است که مرا یارای دیدن نیست. چه بتابد آفتاب معرفت چه فروزد شمع بی نا و رمق . . .

 میبینی چه صادقانه خود را میفریبم.  چه راحت از کنار پیشامدها میگذرم و چه ساده میگویم .جبری بود مختصر

 رویین تن نیستم و پاهایم بد جور چسبیده به زمین. وادی  اولم هنوز نان شب است و من چه ابلهانه به رویاهایی از جنس روح . از جنس هنر می اندیشم. خیلی که هنر کنم روزگار خانه خودم را بسازم. آفرینش پیشکش.

من هنوز با چهل سالگی چند سالی فاصله دارم اما انگار آنقدر کوچکم که نمی توانم  چون تو فردا را به فال نیک بگیرم. دوست خوبم  انگار من هم جور دیگری آدمهای اینجا را خوب نمی شناسم.

خسته ام از این هبوط بی هدف. . .

کاش همه ملال بود. اما بود آن گاه به گاه شدن خیالی دور. چه اهمیت داشت اگر مردم به آن می گفتند شادمانی بی سبب.

نامه ام باید کوتاه باشد.

ساده باشد.

بی حرفی از ابهام و آینه

از نو برایت مینویسم

حال همه ما خوب است

اما تو باور نکن.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 18:40  توسط بهروز   |