
پیرو دعوت نیک آیین برای بازی سفر به زمان . . .
از هر میوه 2 تا بر میدارم. بار و بندیلو میذارم . چشمامو میبندم و منتظر میمونم. . .
مدتی بعد که چشمامو باز میکنم خودمو تو یه فضای عجیب میبینم که انگار همه چیزش با نورای غریبی ساخته شده حتی سبزه زارو درختهایی که با فاصله های دور از هم کاشته شدن. یه آقا و خانوم محترم که دو تا برگ بالای سرشون گرفتن با حیرت دارن منو تماشا میکنن. روی یکی نوشته آدم. رو اون یکی نوشته حوا. بهشون میگم اونجایی که من دارم ازش میام برعکسه اسم مسافرا رو میگیرن بالا ولی خوب اشکال نداره این یه سفر ویژه هست لابد . اونا فقط سر تکون میدن. متوجه میشم حرفامو نمی فهمن. از پشت سرم کسیکه بارونی بلند خاکستری رنگی تنشه و موهاشو دم اسبی بسته بهم نزدیک میشه و خودشو مترجم اون دو نفر معرفی میکنه. دارم فکر میکنم که اونو کجا دیدم که بهم میگه برلین. اولش نمی فهمم ولی از اینکه فکر منو میخونه احساس بدی بهم دست میده. جلوتر میاد و یه عکس نشون میده. با دیدن عکس یه چیزایی یادم میاد. تصویری از یه زن بند بازه توی سیرک. با دیدن عکس بعدی یادم می افته. خودشه - دامیل. همون فرشته ای که قرنها در برلین حضور داشت و سرگردان با اون دوستش در شهر برای خودشون می چرخیدن . . . بهش میگم چی شد دوباره برگشتی. علامتی از سر تعجب نشون میده یعنی که خودمم نفهمیدم که چی شد . . .
بار و بندیل رو چند نفر از همراهان دامیل پیاده میکنن. و با راهنمایی اون میریم تو یه غار . اون دو نفر با تعجب به میوه ها و لپتاپی که دستمه نگاه میکنن. بهشون میگم ببینین این میوه ها همش مال شمادو نفره. بخورین و لذت ببرین فقط این دو تا رو که بهش میگن سیب وقتی خوردین دیگه هر جا شبیهشون رو دیدین نخورین. مترجم هم کلمه به کلمه تکرار میکنه و اون دو تا با تعجب سر تکون میدن. لپتاپ رو روشن میکنم و عکسها و فیلمهایی که مدتها توش سلکت کردم نشونشون میدم. میگم ببینید اینها همه فرزندان آینده شمان. اگه بخواین به این سیبه دست بزنین اینا رو که میبینین هر روز مثل کابوس میان سراغتون. و اونا با ترس و تعجب به عکسها و فیلمهای جنایتبار تاریخ نگاه میکنن. یهو مترجمه به یکی از عکسها اشاره میکنه. میگم آره برلینه. اونم هیتلره و اون سر تکون میده یعنی که میشناسمش. حوا گریه میکنه و با این حال دونه دونه عکسها رو که حالا یاد گرفته چطور یکی یکی بیاردشون تماشا میکنه. دامیل بهم اشاره میده که یعنی وقت داره تموم میشه . منم قبل از رفتن فقط یه بار طریقه خوردن موز و نارگیل و آناناس رو بهشون یاد میدم و باز تاکید میکنم مبادا دیگه از اون دو تا سیب اگه جایی دیدن بخورن. با تعجب به هم نگاه میکنن. بهشون میگم نمیدونم چرا ولی نخورین تا کابوسایی که گفتم نیان سراغتون. میخوام لپتابو بردارم که میبینم حوا کمی ناراحت میشه. بهش میگم این مال تو به شرطی که حواست باشه همسرت به چیزایی که گفتم خوب عمل کنه. با خوشحالی سرشو تکون میده . دامیل مترجم آدرس ایمیل منو میگیره و بهم میگه اگه خبری از اون بند بازه پیدا کردی برام ایمیل بزن و من تا میام خداحافظی کنم همه جا تاریک میشه و تا چشم باز میکنم میبینم تو اطاقم جلوی کامپیوتر نشستم و خبری از اونا نیست.همون موقع یه پیغام از mail box میاد که نشون میده یه ایمیل تازه دارم. بازش میکنم. متنیه از طرف حوا که دامیل ترجمه کرده بالای متن با خط درشت نوشته شده :
فرزندم ـ همسرم بهم گفت چیزی بهت نگم اما به خاطر اون هدیه با ارزشت که باعث شده از این روزمرگی بیرون بیام و با دیدن اون عکسها و فیلمها دیگه حوصلم مثل قبلا" سر نره خودمو مدیون تو میدونم برای همین نمی خوام چیزی رو ازت پنهون کنم. اون آدم یک دنده ایه و به حرف من گوش نمیده امروز یه دونه از اون میوه ها رفته چیده و خورده. میخواسته ببینه که چه فرقی با اونایی که تو داده بودی داره. همین . خواستم فقط بهت گفته باشم.
آخرش هم یه جمله از دامیل اومده که نوشته : یادت نره بهم قول دادی اگه اونو دیدی بگی من هنوز منتظرش هستم. حتما" بگو باشه؟ . . به پیتر هم خیلی سلام برسون . . .






